الناز گلیالناز گلی، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

الناز گـــلی

پارک جنگلی

الناز عزیزم روز عید غدیر برای اولین بار بردیمت پارک جنگلی .قبلا هم پارک برده بودیمت ولی همیشه شب رفتیم .خیلی برات جالب بود و حسابی دور و برت را بررسی میکردی. نمیدانی چقدر وقتی با کنجکاوی نگاه میکنی عاشق آن نگاه کردنتم مامان .جیگرم دوست دارم .میبوسمتتتتتتتتتتتت   ...
20 آبان 1391

روروک الناز

 الناز دخترم چند روز پیش برای اولین بار به خاطر اینکه زودتر راه رفتن را یاد بگیری سوار روروک کردیم .زیاد نتونستی بمونی فقط چند دقیقه ماندی .به زور نوک انگشت پات میرسه به زمین .برا همین هم من و بابا در حد یه دقیقه میزاریمت میترسیم یه کم زود باشه و برات ضرر داشته باشه.ولی خیلی بار اول خوشحال شدی و هیجان زده شدی       ...
20 آبان 1391

خوردن فرنی

الناز عزیزم طبق نظر دکترت که بعد از گذشت 120 روز از تولدت میتونم تغذیه تکمیلی ات را شروع کنم من هم در روز چهار شنبه 3 ابان تغذیه تکمیلی ات را در 125 روز تولدت با دادن فرنی بهت اغاز کردم .دو روز اول زیاد دوست نداشتی اما الان اگه سر حال باشی بهتر میخوری . این هم عکس از الناز خانم هستند در حال خوردن فرنی. ...
10 آبان 1391

طلا های الناز گلی

پنج شنبه شب 4 ابان وقتی برای اولین بار طلا های الناز خانم رو گذاشتیم دستش و بردیمش عروسی. دختر خوشکلم نمیدانی چقدر بهت میامدند  میخواستم برا عروسی خاله  بزارمشان ولی میترسیدم از دستت بیفتند و حواسم نباشه . خیلی جالب بود که چند باری بعذ از گذاشتنشان دستات را بالا میاوردی و نگاهشان میکردی .مامان فدات بشه گلم       ...
8 آبان 1391

مکیدن انگشت

الناز مامان و بابا عزیزم از اواخر مهر به بعد عادت به گذاشتن انگشتانت در دهانت کردی و من و بابا هر کاری میکردیم که انگشتت را در بیاری فایده ای نداشت معمولا هم دو سه  انگشت را با هم میزاری. وقتی این کار را میکنی خیلی با مزه میشی. انچنان با مزه و با ولع میخوری که انگار داری واقعا یه چیز خوردنی میخوری. عزیزم مامان نمیدونی چقدر دوسسسسسسسسسسسسست دارم ...
30 مهر 1391

گرفتن اشیا با دست

الناز دخترم روز به روز داری بزرگتر میشی و شیرین کاریهات بیشتر میشوند تقریبا ده روز پیش برا اولین بار دست هات را بالا میگرفتی و به دست هات نگاه میکردی من و بابا هم چیزهای سبک مثل دندان گیرت و بعضی شک شک هات را دادیم دستت و تو به انها نگاه میکردی و میگرفتیشون.خیلی خدا را شاکرم که تو را سالم میبینم . خدا جون متشکریم                                     ...
30 مهر 1391

تولد چهار ماهگی

الناز جان دخترم دیشب ٤ ماهت تمام شد و وارد ٥ ماه شدی. نمیدونی من و بابا چقدر خوشحالیم که تو رو سالم و سلامت کنارمون میبینیم و از خداوند متعال به خاطر داشتن تو سپاسگذاریم . دیروز صبح عمو احسان و زن عمو اعظم از مشهد زنگ زدند و تولدت را تبریک گفتند .زن عموی مهربانت هر ماه روز تولدت را به یاد داره و بهمون تبریک میگه.شب هم من و بابا با خانه مامانی به مناسبت تولدت رفتیم پارک.انشالله تولد یک سالگیت نازنینم                                        &n...
30 مهر 1391

عروسی خاله

  عروسی خاله نسرین الناز جان دختر نازنینم روزها و لحظه های خوش میگذرند و تو گل زیبای زندگی ما کنارمان هستی 20 مهر امسال تو تقریبا 4 ماهه بودی و عروسی خاله نسرینت برگزار شد . خدا را شکر عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد . من و بابا بعدظهر روز عروسی تو رو به اتلیه بردیم تا باهات عکس بگیریم اما متاسفانه تو همکاری نکردی و به محض اینکه به انجا رسیدیم خوابیدی و بعد هر کاری که کردیم نتونستیم بیدارت کنیم ما هم یه عکس دو نفری انداختیم.یه بار دیگه تو را باز میبریم . ...
29 مهر 1391